به اندازه روح باران پاییز ، به اندازه پرواز نسیم بهار به اندازه تنها امید چکاوک، به اندازه ترانه هرصبح قناری به اندازه انتهای هستی دریا ، به اندازه نا گفته های قصه عشق
به اندازه ستایش شکوفه های گیلاس دوستت دارم ای دوست . . . به اندازه هر موج نیلی اقیانوس ، به اندازه عمق دلتنگی شقایق به اندازه بی نهایت ناشناخته ، به اندازه رقص هر دانه برف به اندازه ابدیتهای جاودانه ، به اندازه نگاه اشک ماه امید دوستت دارم ای دوست . . .
در نگاهت حلقه زد اشک غرورم بی خودی خاطرات با تو بودن شد مرورم بی خودی
رفتنت آمد به یاد و ماندنت جان را گرفت ترس از دوری تو کرده جسورم بی خودی شب قسم خوردم سحر با تو بگویم حرف دل شد سحر خاموش . . . در غزلهایم به تو گفتم صبورم بی خودی لبریز عشقم بی خودی ، دیوانه ام بی خودی ساده بودم دل باختم بی خودی
اکنون که فهمیدم بازیچه ات بودم افسوس می خورم بی خودی