تبلیغات

عشق ، شعر ، فریاد خاموش
عشق ، شعر ، فریاد خاموش
و اما تو ، می دانم زندگی شعر نیست ، می دانم ، شاعر نیستم . ولی اجازه بده برایت شعر بگویم ، شعری را که دوستش دارم : اشک رازی ست ، لبخند رازی ست ، عشق رازی ست ، اشک آن شب ، لبخند عشقم بود. قصه نیستم که بگویی . نغمه نیستم که بخوانی . صدا نیستم که بشنوی ، یا چیزی چنان که ببینی ، یا چیزی چنان که بدانی ، من درد مشترکم ، مرا فریاد کن .... درخت با جنگل سخن می گوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، و من با تو سخن می گویم. نامت را به من بگو، دستت را به من بده، حرفت را به من بگو، قلبت را به من بده، من ریشه های ترا دریافته ام، با لبانت برای همه سخن ها گفته ام، و دست هایت با دستان من آشناست، در خلوت روشن، با تو گریسته ام . برای خاطر روشن، با تو گریسته ام . برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک، با تو خوانده ام، زیباترین ِ سرود ها را، زیرا که مردگان این سال، عاشق ترین ِ زندگان بوده اند. دستت را به من بده، دست های تو با من آشناست. ای دیریافته، با تو سخن می گویم، بسان ابر، که با طوفان، بسان علف که با صحرا ، بسان باران که با دریا، بسان پرنده که با بهار، بسان درخت که با جنگل سخن می گوید. زیرا که من ریشه های ترا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست . زیرا که من بغض قلب توهستم،پس فریاد کن مرا.... ، فریاد خاموش.....                                                                              ای خویشاوند راستین ! که هرگز با تو نبوده ام ، ای مخاطب من ! که هیچگاه با تو سخن نگفته ام ، بی تو با بیگانگی و سکوت می میرم . انتظار ، گم کردن توست . غربت ، غم دوری تو . اضطراب ، درد بی تو ماندن . و غم ، داغ بی تو زیستن....                                                                              من نشانی از تو ندارم اما نشانیم را برای تو می نویسم : در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوجه های تنهای شو کلبه غریبیم را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار است پشت دیوار دردهایم نشسته ام                                                                              نام بی نشانیت بر برگی از دفتر زندگی ام نقش بسته و هنگامی كه خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگی ام سوخت



فریاد بی صدا



.•·.·´¯`·.·•(¯`·.*• فریاد بی صدا •*.·´¯)•·.·´¯`·.·•.

پاره کن دفتر غمبار دلت را شاعر

تا که آزاد شوی از غم دلتنگی ها



غصه ی آنکه وفا با تو نکرده ست نخور

بسته شد ، باز نکن ، صحبت یکرنگی ها

شهر در سلطه ی خاموشی محض است ، نسوز





روسیاهست در این کلبه ی متروک چراغ

شب سردی ست ، به کوریٌ دو چشم گل سرخ

باغبان خانه نشین است و چمن خانه ی زاغ




نوشته شده توسط اشكان در  سه شنبه 8 بهمن 1387 و ساعت 05:57 بعد از ظهر

() نظر
       




ای دوست



.•·.·´¯`·.·•(¯`·.*• بی خودی •*.·´¯)•·.·´¯`·.·•.
به اندازه روح باران پاییز ، به اندازه پرواز نسیم بهار
به اندازه تنها امید چکاوک، به اندازه ترانه هرصبح قناری
به اندازه انتهای هستی دریا ، به اندازه نا گفته های قصه عشق



به اندازه ستایش شکوفه های گیلاس
 دوستت  دارم  ای دوست  . . .

به اندازه هر موج نیلی اقیانوس ، به اندازه عمق دلتنگی شقایق
به اندازه بی نهایت ناشناخته  ، به اندازه رقص هر دانه برف
به اندازه ابدیتهای جاودانه ، به اندازه نگاه اشک ماه امید

 دوستت  دارم  ای دوست  . . .


نوشته شده توسط اشكان در  سه شنبه 8 بهمن 1387 و ساعت 04:57 بعد از ظهر

() نظر
       




بی خودی



.•·.·´¯`·.·•(¯`·.*• بی خودی •*.·´¯)•·.·´¯`·.·•.

در نگاهت حلقه زد اشک غرورم بی خودی
خاطرات با تو بودن شد مرورم بی خودی



رفتنت آمد به یاد و ماندنت جان را گرفت
ترس از دوری تو کرده جسورم بی خودی
شب قسم خوردم سحر با تو بگویم حرف دل
شد   سحر   خاموش  . . .
در غزلهایم به تو گفتم صبورم بی خودی
 لبریز عشقم بی خودی ، دیوانه ام بی خودی
ساده بودم دل باختم بی خودی



اکنون که فهمیدم بازیچه ات بودم
افسوس می خورم بی خودی



نوشته شده توسط اشكان در  سه شنبه 8 بهمن 1387 و ساعت 04:23 بعد از ظهر

() نظر
       






All Rights Reserved 2005-2012 Copyright © http://delabad.co.cc


  درباره من  

وبلاگ من 

ایمیل من

 آیدی من در یاهو


 نویسندگان

•(¯`·.*• اشكان *-*(70)•*.·´¯)•


موضوعات



صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...



صدای سایت



آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :